Links for 2008-08-26 [del.icio.us]

Posted on 26 August 2008 | 11:00 pm

Links for 2008-08-26 [del.icio.us]

Posted on 26 August 2008 | 11:00 pm

موسیقی هفته: من چه سبزم امروز

دیده ای که می آید؟ شوقی که می خواهد بدرد قلبت را؟ تکه تکه می خواهی بشوی.

“من چه سبزم امروز” این یک هو چرخید و چرخید و فرود آمد وسط ذهن. گوگل و ها! سهراب! شهرام ناظری هم خوانده بودش، نه؟ و باز گوگل. و بعد فایل صوتی. و نشسته ام و گوش می دهم، و باقی را خودت گوش بده و ببین.

من چه سبزم امروز، و چه اندازه تنم هوشيار است! نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه… (ادامه)

Posted on 26 August 2008 | 8:59 pm

مقاله مون پذیرفته شد :)

الان ایمیل آمد که مقاله ای که برای کنفرانس INFORMS فرستاده بودیم پذیرفته شده (اطلاعات بیشتر). این مقاله مثال جالبی ه از اینکه “دوباره نگاه کن” چقدر مهم ه.

بخش عمده ی تزم ور رفتن با یک تابع ِ هدف ه و در این مقاله نشون دادیم که چطور می شه این تابع رو بصورت درجه یک و دو تخمین زد و اساسا مساله را از ساختار دگرگون کرد.

بیشتر حرف می زنیم راجع به این مقاله و کل داستان.

Posted on 26 August 2008 | 2:02 pm

عکس روز: تفاله های دو پا

۷_۸۷۰۶۰۴۱۱۴۲_l۶۰۰s.jpg

بی اینکه جسارت ِ پا نمودن در کفش ِ بزرگان ِ فن را بکنیم، جامعه را بگیریم یک عده آدم که قرار است روشی پیدا کنند که بتوانند در یک محل دور هم زندگی کنند. بوضوح برای اینکه در چنین سیستمی “سنگ روی سنگ بند شود” باید چهارچوبهایی گذاشت. اما داستان به این سادگی نیست: همین جامعه، شیرفلکه ی مواهب ِ مشترک را هم در دست دارد و نقش اساسی درسمت و سوی زندگی ِ اعضایش پیدا می کند.

عکس بالا “برخورد پليس با توزيع کنندگان موادمخدر” را نشان می دهد. به تعبیر ِ بسیار ابتدایی ِ بالا، موجودات ِ رو به دیوار، اعضایی از جامعه هستند که مضر برای آن شناخته شده اند و باید یا “آدم شوند” یا “از شرشان خلاص شویم”، یعنی اعدام و زندان و بزن و بکوب و غیره.

مهندسی نگاه می کنم: جامعه جعبه ی سیاهی است (یعنی نمی دانم داخلش چه خبر است) که گهگاه تفاله ای بیرون می اندازد، مثل دست بسته های  بالا: که یعنی “این را نمی توانم تحمل کنم”. یک روش نگاه به این جعبه این است: چه درصدی از ساکنین و تازه واردین به این جامعه (بخوانید جوانانش) تفاله می شوند. این درصد اگر زیاد بود، جایی مشکلی هست.

حالا سوال این است: آیا این درصد در ایران زیاد است؟ جواب این سوال را نمی دانم.

Posted on 25 August 2008 | 11:11 pm

Links for 2008-08-25 [del.icio.us]

  • آیا با حجاب مخالفید؟ - نیک آهنگ جواب می دهد
    در اروپا که بودم، حس کردم حجاب برای گروهی از مردم، فراتر از رعایت یک دستور، نوعی هویت است. وقتی کسی این هویت را برای ِخود تعریف کند، من و شما که هستیم که مخالف یا موافقش باشیم؟ در شانزه‌لیزه، فراوانش را می‌بینید. من احساس نکردم به زور سر کرده باشن
  • گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - تو چه می‌فروشی دخترک غم‌گین؟
    فرماندار شیراز گفته‌است که آواره‌ها و اتباع بیگانهء غیرمجاز، اغلب‌شان بیماری دارند، سل و وبا دارند، گفته‌است که این‌ها را باید «جمع‌آوری» کرد! مگر گوسفند است که باید «جمع‌‌آوری»شان کرد؟ این عکس، عکس ِ یک «خانووووم» است، دختربچه است. شما دختربچه ندارید اصلا؟ به عکس ِ این دختر نگاه کن: کجای این هیکل نحیف، شبیه وبا است؟ کجاش شبیه سِل می‌ماند؟ این، به قشنگی و معصومی..
  • دستنوشته ها: قتل‌های دولتی قرن بیستم
    اگر نگاهی به آمار قتل‌های دولتی (Democide) در قرن بیستم بیاندازید، نزدیک دو-سوم از کل اینگونه قتل‌ها (از کل 169 میلیون نفر) توسط رژیم‌هایی که عملاً بی‌خدایی را ترویج می‌کرده‌اند (می‌کنند) صورت گرفت
  • دست حاکمان بر گلوی هنرمندان - نگاهی به احضارهای هنرمندان در روزهای اخیر
    لی اگر توانستند جلو آمدن فصول را بگیرند یا تابش مهتاب را غیرمجاز اعلام کنند، خواهند توانست از گسترش مرزهای مُجاز و سالم ِهنر و دانش نیز با این بچّه‌بازی‌های سانسور و احضار و شکایت، جلوگیری کنند.
  • رادیوزمانه روی فرندفید آمد!
    فرندفید را جدی بگیرید. خیلی جدی بگیرید.
  • شازده کوچولو - آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پیدا شد.
    اهلی کردن یعنی چی؟ روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است. -ایجاد علاقه کردن؟ روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.

Posted on 25 August 2008 | 11:00 pm

پادکستک ِ خودمانی ِ سه: ناآفتاب

زمستان ِ دراز ِ وحشی از کشتن ما خسته شد، و رفت. برفها هم که بروند، گمان می کنم بشود دوباره فکر کرد، به آفتاب. و من فکر می کنم، مغز سرت که داغ می شود، زیر آفتاب، با خودت فکر می کنی، مه بود و محو شد، بدرک که محو شد!

مرتبط: پادکستک ِ خودمانی ِ یک و پادکستک ِ خودمانی ِ دو

    بشنوید:

    Posted on 25 August 2008 | 8:36 pm

    یههو

    تا حالا فکر کردی که ماشین هم می تونه عاشق بشه؟ بین کی گفتم. ۲۵ آگوست ۲۰۰۸. ۵ شهریور ۱۳۸۷.

    برمی گردیم به این. بر می گردیم.

    Posted on 25 August 2008 | 8:13 pm

    مکاشفات مثلا

    شده هرگز که انگار یکهو دری از آسمان برایت گشوده شود؟ چشم دلت انگار همیشه غبار گرفته بوده و حالا باز ِ باز می شود و نور می زند تویش و داری انگار کور می شوی از اینهمه نادانی ِ گذشته.

    آسمان را ولش کن. بچسب به همین پایین مایین ها. همین آدمیزاد. همین خود ِ خود ِ آدمیزاد.

    Posted on 25 August 2008 | 7:23 pm

    فصل دوم صدای وبلاگستان: کم کم

    کم کم شروع کنیم فصل دوم “صدای وبلاگستان” رو. نه؟

    Posted on 25 August 2008 | 3:50 pm